درباره نویسنده
مهران
بیاید امروز زندگی خوبی داشته باشیم...تا فردا خدا بزرگه...مگه نه؟؟؟؟
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهران
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • هستی خانوم می ایستد
  • چار دست و پا
  • چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
  • 8 ماهگی
  • پوسته شکلات میخوری بابا؟؟
  • ابتدا..
  • حرف اول
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • مهدی یار کوچولو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



هستی خانوم
هستی خانوم می ایستد
نویسنده: مهران - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

جدیدا"هستی یاد گرفته دستاشو میگیره به پاهای من و بلند میشه..اگرم من دراز کشیده باشم ازم میخواد پاهامو بیارم بالا تا دستاشو بگیره به پاهام و بلند شه..

بازم جدیدتر اینکه وقتی آهنگ میذاریم همینطور که روی زمین نشسته خودشو تکون تکون میده که انگار داره میرقصه..

و مثل همیشه:الهی بابا فدات بشه دخترگلم..خدا نگهدارت باشه بابایی..بغلبغلبغلبغلماچماچماچماچ

نظرات ()



چار دست و پا
نویسنده: مهران - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠

الهی که من فدات بشم هستی جونم...

دلم غش میکنه انقد..دختر گلم تازه یادگرفته چار دست و پا روبه جلو بره..قبلا"روبه عقب میرفت..

تازه..جدیدا"انگشتامون رو میگیره بلند میشه وامیسته..

این دوتا پیشامد خوب تازه دو روزه که پیش آمده..نیشخند

انقد خوشحالم..انگار به.......تیتاپ داده باشن..

هستی چار دست و پا میره،من میکوبم به سینه ام هی تصدقش میرم..

خدا نگهدارت باشه بابایی..ماچماچبغلبغلماچماچ

نظرات ()



 
نویسنده: مهران - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

وااااااااااااااااااای که چقدر غر میزنی هستی..کلافهکلافه

نه به اون یک ماه اول که جیکت در نمیومد نه به حالا که پدر ما رو در اوردی..بیچاره مادرت نمیتونه یک قدم ازت دور شه..زرتی میزنی زیر گریه..اه...تو خواب نداری؟باید پا به پای ما بشینی؟بفرما..باز مادرت قندآب درست کرده برات،گذاشته دهنت و تورو گذاشته روی پاهاش تکون میده بلکه بخوابی..

خب اقلا"پاهاتو بیار پایین بابا..زشته...ای بابا ببخشید غلط کردم چرا گریه میکنی؟؟؟دل شکسته

نظرات ()



8 ماهگی
نویسنده: مهران - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

امروز هستی خانوم هفت ماه رو تموم کرد و میره تو هشت ماهگی..هورا

انگار همین دیروز بود..بیمارستان دکتر سپیر بین 4راه سیروس و سرچشمه..من و فرشید (فامیل خوبمون)پشت در اتاق عمل واستاده بودیم و هرهر میخندیدیم به لباسایی که خان.مامون تن کردن..قهقهه

البته دختر اونا ینی ارغوان خانوم 15 دقیقه زودتر به دنیا اومد..مژه

مهم اینه که به یاری خدا هر دوشون سالم و سر حالن..مژه

نظرات ()



پوسته شکلات میخوری بابا؟؟
نویسنده: مهران - پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

یه نیم ساعتی پیش بود یهو شرو کرد به اوغ زدن..حول کردم..دویدم بلندش کردم سر و تهش کردم خواستم بزنم پشتش که از تو حلقش بپره بیرون که دیدم داره میخنده..نگاش کردم دیدم چیزیش نیس...

نگو که پوسته شکلات رو کرده بوده تو دهنش،خود شکلات رو من قبلا"خورده بودم..زبان

بغلش کردم و یه دل سیر گریه کردم...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »